محمدحسين ناصر الشريعه

136

تاريخ قم ( فارسى )

من به جائى كه مىخواهم مقام كنم و وطن سازم و ارض اللّه واسعة . احوص گفت : من نخواستم كه به تو و به خود بدين ناحيت مقام كردن الاخير و من گمان نبردم كه اين قوم با ما نقض عهد كنند چه ما از ايشان جز از خير و صواب و صلاح نمىديديم و با ما صنع جميل و سعى جزيل مىنمودند . من بديشان رسول فرستم كه مستحق و سزاوار آن باشند از بغى و ستم كردن ايشان با ما با ايشان بكنم و توكل بر خدا كردم . چون خبر قدوم احوص به اهل عجم رسيد ديگرباره رسول فرستادند و پيغام دادند كه اكنون مدت مهلت شما به آخر رسيد و احوص آمد و شما را ديگر حجت نماند از ناحيت ما بيرون رويد . احوص بديشان پيغام فرستاد و ابلاغ حجت و تأكيد كرد و گفت اگر از ما به شما ملالتى رسيده است و چيزى كرده‌ايم كه بر دل شما خوش نيامده است بازگوئيد تا از آن بر گرديم و ديگر چنان نكنيم و تجديد عهد و پيمان كنيم و بدان وفا نمائيم و پيش از آنك ما نقض عهد كنيم و از پيمان برگرديم شما از عهد برمگرديد و بدان وفا نمائيد و از بغى و ستم بپرهيزيد و بترسيد كه عاقبت آن وخيم است . اهل عجم به جواب گفتند كه ما همين سخن از برادرت عبد اللّه شنيديم و ما هيچ‌چيز از شما مكروه و نامحمود نيافتيم الا آنك ما همسايگى شما نمىخواهيم و ما را مصلحت نيست كه شما در ناحيت ما ساكن باشيد . از اين ناحيت بيرون رويد پيش از آنك ما شما را به زشتى بيرون كنيم ! چون احوص از مجاورت ايشان و بازگشتن از اين سخن و تصالح كردن از جهت ايشان نوميد شد و هيچ حيلت نماند ، ايشان را گفت چون ميانهء ما و شما بدين انجاميد از ميانه شما بيرون رويم و بدين بغى و ستم كه شما بر ما مىكنيد تن در داديم ، بدين سراها و ضيعت‌ها كه ما را در اين ناحيت است چه كنيم ؟ اهل عجم گفتند كه آن را به ما فروشيد . احوص يك هفته از ايشان مهلت طلبيد تا اين املاك بفروشد ! ايشان او را مهلت دادند . عبد اللّه و احوص با قوم و مردم خود به منزل و مقام خويش بازآمدند ، و بدين شرط و عهد چون پنج روز از مدت مهلت بگذشت . اهل فرس را بدين ناحيت اتفاقا روزى بود كه آن را تعظيم مىنمودند و بزرگ مىداشتند و اجتماع در آن روز و اكل و شرب مبارك مىداشتند ، و احوص را هفتاد بنده درم خريده بود همه را بخواند و هريك را از ايشان ديه و سرائى بداد به شرط آنك صاحب آن سراى و ديه را بكشند و سرهاى ايشان به نزديك احوص آرند . ايشان احوص را بگفتند كه ما